هر سال نيمهي شعبان و مراسم جشن و شادي آن را به ياد ميسپارم. مردم حس و حال و عجيبي دارند، جوانها پر شور و خروشند، يكي شربت درست ميكند، ديگري ريسهي چراغ ميبندد، عدهاي هم در ديگهاي كنار خيابان كه پشت سر هم رديف شدهاند، آش ميپزند. خلاصه غوغايي در شهر بپاست.

از چند روز قبل تابلوها و پردههاي تبريك و شاد باش را در گوشه گوشهي شهر ميتوان ديد. اينها همه نويد بخش يك جشن بزرگ است. بله جشن ميلاد نور، ميلاد امام عصر حضرت صاحب الزمان (عج)
با خود كه خوب ميانديشم، ميبينم كه در حقيقت هيچ شادي و سروري را نميتوان جايگزين مراسم اين شب كرد. بيش از هزار سال از زاد روز كسي ميگذرد كه افتخار ما آن است كه تحت پرچم ولايتش زندگي ميكنيم و زندگيمان كه در واقع مبارزه با ديو نفس در لحظه لحظهي آن است را با رهنمودهاي آقا حجت ابن الحسن ميگذرانيم و شيعه يعني همين.
اما اكنون ميخواهم موضوعي را مطرح كنم كه شايد بيشتر ما امسال در شب نيمهي شعبان همچون سالهاي قبل آن را احساس كرديم اما گويي هيچ راهي به جز تأثر و تأسف خوردن وجود ندارد و انتقادگري نيست كه اصلاحي صورت گيرد. مسألهاي كه اگر شيعه، شيعهي واقعي باشد بايد دلش از غصهي آن بي تاب و چشمانش پر آب گردد.
بدون تعارف عرض ميكنم واقعيت آن است كه در شب نيمهي شعبان و شب پس از آن در شهر ما شاهد بيشترين بينظميها و آشفتگيها در جلوهي شهري و بي احتراميها به نواميس مردم هستيم. نميدانم علت آن چيست؟ عامل را بايد در كجا جستجو كرد؟ فقط ميدانم پيش از آنكه من بخواهم به نمونههاي آن اشاره كنم همهي شما مثالهاي عيني فراواني در ذهن داريد كه از نزديك شاهد آن بودهايد.
قصد دارم داستان واقعي را تعريف كنم اما قبل از آن از شما تقاضا دارم كه تا پايان اين نقد صبور باشيد تا بتوانيد با تأمل بيشتري قضاوت كنيد و اگر اين ذهنيت در شما همچون من پديدار گشت كه بايد در انديشهي راهكاري اصلاحي بود اندكي به گنجينهي وجدانمان رجوع كرده و در انديشهي راه حلي اساسي باشيم.
ساعت 7 بعد از ظهر شنبه است. هنوز از خانه بيرون نرفتهام. نواي يك مداح از بلندگويي كه در ابتداي كوچه نصب شده به گوش ميرسد اما بيشتر كلماتش نامفهوم است و تنها با ريتم تند و لحن آهنگين صدا ميتوان تشخيص داد كه نوحه و عزاداري نيست بلكه مولوديست و اين صدا تا پاسي از شب از خيابان به گوش ميرسد.
تلفن زنگ ميزند، مادرم است. با عجله صحبت ميكند.... بايد بروم خيلي سريع......
از خانه خارج ميشوم و با عجله خود را به خيابان ميرسانم اما با ديدن شلوغي جمعيت دستپاچه ميشوم. يك تاكسي از دور ميبينم، اشاره ميكنم اما اعتنايي نميكند و رد ميشود، دومي ميآيد اما با ظرفيت تكميل، سومي و چهارمي هم به همين ترتيب و بعد ديگر تاكسياي نميبينم. تلفن همراهم را از كيفم بيرون ميآورم و شماره تلفن آژانس را ميگيرم. به محض اتصال تماس از من ميپرسد مسيرم كجاست؟ و وقتي مسير را ميگويم اعلام ميكند كه ماشين ندارد. خيلي عجيب است! به پشت سرم نگاه ميكنم، روي ديوار نوشته شده است آژانس...، سريع مسير رفته را برميگردم و با تعجب ميبينم كه آژانس تعطيل است. اما حالا كه ساعت 9 شب است پس چرا؟!
به ابتداي خيابان باز ميگردم و با دلي پر از التهاب مسير شلوغ و پر سر و صداي خيابان را مينگرم و در ميان چراغهاي ماشينها در آرزوي يك تاكسي ميمانم كه در مقابل من ترمز كند. در همين اثنا چيزي شبيه بمب يا نارنجك افكارم را منفجر ميكند، ترس همهي وجودم را بر ميدارد، دوست دارم فرياد بزنم شما انسانيد؟ ناگهان به ياد كلام مادرم ميافتم كه به من ياد داده بهترين عكسالعمل در چنين مواقعي سكوت است ولي آخر تا كي؟ چيزي نمانده بود كه قلبم بايستد، به خودم آرامش تلقين ميكنم و ذكر اباصالح را زير لب زمزمه ميكنم. مدتي ميگذرد تا اينكه با خوش اقبالي من يك تاكسي كه تنها به اندازهي يك مسافر جاي خالي دارد روبرويم ترمز ميكند. با عجله و هيجان سوار ميشوم. راننده حركت ميكند و من تصور ميكنم همه چيز تمام شد غافل از اينكه لحظهاي بعد در مقابل ديدگانم ترافيكي شديد را ميبينم.
صداي همهمه و داد وقال مردم در ميان مداحي و مولودي به گوش ميرسد. چه خبر است؟ يكي ميگويد شيريني و شربت ميدهند، ديگري ميگويد شيريني و شربت كه اينهمه سر و صدا ندارد، حتماً اتفاقي افتاده است. خوب كه دقت ميكنم صداي پرخاش و فحاشي را از لابلاي صداها ميشنوم. راننده ميخندد و ميگويد: آفرين محكمتر بزن، حقش است تا ديگر در مقابل ناموس مردم ترقه نيندازد. مردم همه ايستادهاند و نگاه ميكنند. اتومبيلها پشت سر هم بوق ميزنند. چه هنگامهي عجيبي است!
بالاخره موتور سوار خاطي پس از كتك خوردن فراوان به زحمت بر موتورش سوار ميشود و با يك حركت سريع صحنه را ترك ميكند. ترافيك كم كم باز ميشود. به ابتداي ميدان كه ميرسيم تاكسي متوقف ميشود و راننده ميگويد راه بسته است، نميتوانم جلوتر بروم. با شنيدن اين جملات دنيا جلو چشمانم سياه ميشود!
پياده ميشوم و اطرافم نگاهي مياندازم، قيامتي برپاست انگار هر چه ماشين در شهر است به يكباره در خيابانها جمع شدهاند. سيني شربت را در مقابلم تعارف ميكنند، نيت ميكنم و بر ميدارم. هنوز شربت را نخوره بودم كه احساس كردم پشت پايم خيس شد، به پشت سرم نگاه ميكنم، ميبينم رانندهي ماشيني ميخندد و ليوان شربت او را ميبينم كه پشت پاي من بر زمين افتاده است.
از خيابان عبور ميكنم كه ناگهان تاكسي 133 را ميبينم سريع به طرف سمند زردرنگ ميشتابم. در همين لحظه دو موتوري با برف شادي به سرعت از مقابلم رد ميشوند، سرم را به سمت پايين ميگيرم، گلولهي سفيد برف شادي را روي چادرم ميبينم. ناگهان صداي ناسزاي زني را ميشنوم، وقتي نگاه ميكنم ميبينم تمام صورتش سفيد است و تنها چشمانش را در لابلاي سفيديها ميتوان تشخيص داد. از دور به موتوري و همراهش نگاه ميكنم كه برگشتهاند و ميخندند...
به طرف تاكسي پيش ميروم. با ديدن رانندگان زياد اطراف ماشين تعجب ميكنم، با خودم ميگويم يعني امشب مسافري براي تردد اين ماشينها نيست. از يكي از آنها تقاضا ميكنم مرا به مقصد برساند اما او وقتي مقصد را ميشنود، ميگويد قيمتش اين است اگر ميخواهي بنشين! به او گفتم كه خيلي گران است در جواب راننده به من گفت: نرخ امشب است مگر نميبيني چه راه بنداني است. اين مبلغ كه چيزي نيست، امشب همكارانم تا پنج برابر بيشتر از اين هم بردهاند. ميبينم چارهاي نيست. بايد بروم. انگار اين تنها راه حل است، مينشينم و راننده با سرعت زياد از كمربندي شهر مرا ميرساند. وقتي مادرم را ميبينم همه چيز را فراموش ميكنم و با او در مورد آنچه ديده بودم سخني نميگويم و ميدانم خيلي از چيزها را حتي من نديدهام كه ميتوان پيش بيني كرد... و فردا صبح شهر را ميتوان شهر ليوانهاي شكسته ناميد. دلم به حال كارگران زحمتكش شهرداري ميسوزد. اما با تمام اين اوصاف سكوت شهر قابل ستايش است. ديگر موتوريها آنقدر هم ترسناك نيستند، شايد ترقهاي را هنوز نگه داشته باشتند البته اگر چيزي از شب قبل برايشان باقي مانده باشد...
اين ماجراي واقعي ماجرائيست كه در شب نيمهي شعبان براي من اتفاق افتاد و مطمئنم بسياري از اين صحنهها را شما هم تا كنون شاهد بودهايد. اما حال سؤال من اين است كه آيا مفهوم شادي آن هم به مناسبت تولد امام عصر و منجي جهان در كداميك از اين مناظر تجلي مييابد؟ به عبارت ديگر آيا تصور نميكنيد كه ما در اين راه بسيار به بيراهه ميرويم و هر سال هم كه ميگذرد نه تنها اين جريان بهبودي نمييابد بلكه سير التقاطي خود را بيش از پيش طي ميكند. آيا نبايد راه حلي انديشيد؟
اگر يك لحظه به خود بياييم و بدون عناد و با انصاف قضاوت كنيم، ميبينيم كه ميتوان اين مراسم را خيلي بهتر از اينها برگزار كرد. اگر به داشتههاي دينيمان بازگرديم، ميبينيم كه با اين اوصاف جز آن نيستيم كه دل امام عصرمان را بيش از پيش بيازاريم و ظهورش را همچنان به تعويق اندازيم.
سخن من تنها با مسئولين و نيروهاي امنيتي شهر نيست كه البته آنها در اين راه بيشتر از سايرين موظفند ليكن بسياري از عزيزاني كه به صورت خوجوش و با صرف زمان و هزينههاي فراوان در اين عرصهي مقدس گام مينهند با انديشهاي خلاقانه و با سازماندهي و برنامهريزي مناسبتر ميتوانند از ابعاد حاشيهاي اين مراسم با شكوه كه به زيان جامعهي شيعه و افراد آن است، بكاهند. نكتهي قابل تأمل آن است كه بدانيم ما مردم مؤمن و معتقد در برگزاري مراسم عزاداري بسيار موفقتر از مراسم جشن و شادي مذهبي عمل كردهايم به گونهاي كه هر سال سعي شده است از نقاط انحرافي آن كاسته شده و به سمت اجراي هر چه معنويتر مراسم عزاداري در ايام مختلف شهادت ائمهي اطهار گام برداريم. بخشي از اين مسئوليت سنگين بر عهدهي علما، روحانيون و مسئولين مذهبي در نهادها و سازمانهاي مربوط ميباشد و بخشي هم بر عهدهي خود مردم در هيئتهاي مذهبي ميباشد.
حال كه اين جريان در حال رشد است چرا بايد در عرصهي مراسم جشن و شكوه مذهبيمان با اين نقصان مواجه باشيم به گونهاي كه تصور شود كه مردم ما معناي سرور و شادي را با گناه و سر خوشيِ آزارنده و مخرب در آميختهاند. اگر در فرهنگ دينيمان جستجو و تأمل كنيم، ملاحظه ميكنيم كه ائمهي ما در هنگام شادي چه حالاتي داشتهاند و چگونه احساس خود را به اطرافيانشان منتقل مينمودهاند. مراسم جشنها و اعياد در ساليان حيات امامان معصوم دين ما چگونه برگزار ميشده است و اساساً اينكه جشن و سرور در فرهنگ ديني ما داراي چه معنايي است. مگر نيمهي شعبان يك مناسبت ديني در فرهنگ ما نيست؟ پس چرا بايد اساسيترين ارزشها و اصول ديني ما در اين شب به زير سؤال رود.
عزيزان ! مسئول اين امر تنها خود ما هستيم. خود ما كه بدعتها را پايهگذاري ميكنيم. البته به عقيدهي من ميتوان از تجربههاي شهرهاي بزرگ دراين راستا استفاده كرد، حتي ميتوان در اين زمينه نوآوري كرد تا الگويي براي كل ايران اسلامي باشيم.
نكتهي مسلم آن است كه تا زمانيكه چيزي كه نمايانگر شادي و سرور حقيقي و تحول روحي و رواني باشد به مردم ارائه نگردد، اوضاع به همين منوال بلكه بدتر از اين باقي خواهد ماند. اجراي اينچنيني هر سالهي مراسم نيمهي شعبان در شهر ما مسألهاي نيست كه بتوان به سادگي از آن گذشت. پس بخش مهم اين امر خطير بر دوش برنامهريزان، نهادها و ستادهاي امور ديني و مذهبي مردم است كه طراحي اينگونه مراسم را با در نظر گرفتن برنامههاي مفيد و استوار بر اساس الگوهاي مذهبي انجام دهند و اوقات مردم را در اينگونه شبها به بهترين نحو پر كنند نه صرف اينكه مردم شهر ما در شب نيمهي شعبان يا ميلاد يكي از ائمه در كوچه و خيابان تجمع كنند و شيرين كام شوند و غذا يا آشي بخورند و از دل خستگيهاي روزانه فراغت يابند بلكه با اين انديشه كه معرفت حقيقي آن شب و سنتي كه از دين ما در جهت اجراي اعمال و اصول مذهبي آن ايام خاص بيان شده، ارائه شود و آرامش روحي و شادي حقيقي حاصل گردد.
ما بايد باور كنيم كه اگر مملكت ما مملكت امام زمان (عج) است در اين زمينه مسئوليت سنگينتري داريم. مردم فهيم و با فرهنگ شهر ما انسانهايي ديندار و مؤمنند اما نبايد غفلت ورزيم و در برابر سنتهاي نادرست و بيريشه، آن هم در مورد اسايترين اعتقادات خود دست بسته و بي حركت بنشينيم. ممكن است عدهاي اين انتقاد را به من وارد بدانند كه برنامههاي مفيد و به جا نيز در اين شب، كم نيست اما سخن من آن است كه برنامههاي جشن و سرور حقيقي كه دل امام عصرمان هم همگام با آن شاد باشد بايد آنقدر فراوان باشد كه ديگر شاهد اين صحنههاي زشت خياباني نباشيم. فراموش نكنيم كه در سالهاي اخير مقارن با مراسمي چون چهارشنبه سوري كه اصلاً با مراسم معنوي نيمهي شعبان قابل مقايسه نيست شاهد چه تبليغات گستردهاي عليه استفاده از ترقه و ساير اشياي اينچنيني بودهايم اما متأسفانه در اين زمينه هنوز براي اين مناسبت سياستي اتخاذ نگرديده است
به خاطر داشته باشيم كه تا سنتي مفيد و صحيح ارائه نشود كه جايگزين برنامههاي التقاطي قبلي گردد اوضاع تغييري نخواهد كرد پس چرا ما مبدع سنتهاي نوين نباشيم.
چكيدهي كلام اينكه: نگذاريم مولايمان تنها بماند
نگذاريم در شبي كه متعلق به اوست مظلومترين و تنهاترين كس خود او باشد. بياييد شادي را از منظر خود امام زمان درك كنيم. بگذاريم چشم دلمان در اينباره باز گردد. بگذاريم نه در شب نيمهي شعبان بلكه در همهي سال از شنيدن نواي واقعي آقا و سرورمان شاد و سرمست باشيم تا انشاالله نور وجودش بر قلبهاي همهمان بتابد. باور كنيم كه همهي اينها شدني است اگر بخواهيم.
و جز عقيدهي من همگان بايد در اينباره همانديشي كنند. كلام من كلامي مطلق و غير قابل بازبيني نيست. اما بياييد منطقي و منصف باشيم. به نظر من مهمترين مسئوليت در اينباره بر دوش علما، روحانيون و وعاظ در تعريف و تفسير مفهوم شادي بودن و شادي كردن از منظر دين كه كم به آن پرداخته شده است، ميباشد و سپس مسئولين در سازمانها و نهادها و تشكلهاي مذهبي كه تحت فرمان علما و روحانيون ديني جهت برنامهريزي و هماهنگي اين برنامهها فعاليت ميكنند و سپس مأمورين حفظ و امنيت شهري جهت انسجام و نسق دادن به سيماي شهري به هنگام جشنها و اعياد مذهبي بر طبق قوانين ويژهي اين ايام كه از طريق تبليغات اعلام عمومي ميگردد و به موازات همهي اينها همكاري و حمايت كليهي عزيزان و همشهريان در اين عرصهي خطير.
امسال به اين منوال گذشت اما يكسال براي تفكر و عمل فرصت داريم. بياييد تا دست بر دست هم دهيم و نگذاريم نيمهي شعبان سال بعد دل آقايمان پرخون گردد.
باشد كه باشيم و ببينيم ظهور پر فروغش را و در ركابش باشيم.
نکته : اين مقاله توسط سركار خانم هاشمينژاد، دانشآموختهي رشتهي مردمشناسي قلم زده شده است. از همكاري ايشان با وبسايت سفير ولايت صميمانه تشكر و قدرداني ميكنيم.